منو

Deprecated: Non-static method JApplicationSite::getMenu() should not be called statically, assuming $this from incompatible context in /home/tabaraki/public_html/templates/kh_yasin/ftmyn/framework/helper.layout.php on line 111

Deprecated: Non-static method JApplicationCms::getMenu() should not be called statically, assuming $this from incompatible context in /home/tabaraki/public_html/libraries/cms/application/site.php on line 272

Deprecated: Non-static method JApplicationSite::getMenu() should not be called statically, assuming $this from incompatible context in /home/tabaraki/public_html/templates/kh_yasin/ftmyn/framework/helper.layout.php on line 111

Deprecated: Non-static method JApplicationCms::getMenu() should not be called statically, assuming $this from incompatible context in /home/tabaraki/public_html/libraries/cms/application/site.php on line 272

آیا اختیار انسان‌ها با مهر نهادن خدا بر قلوب تبهکاران، منافات ندارد؟

آیا اختیار انسان‌ها با مهر نهادن خدا بر قلوب تبهکاران، منافات ندارد؟
پرسش
این‌که انسان از دیدگاه اسلام مختار است و از طرف خداوند بر قلب و سمع و بصر عده‌اى مهر می‌زند «ختم (طبع) الله على قلوبهم» آیا اختلاف و ناسازگارى میان‏ این دو مطلب وجود ندارد؟
پاسخ اجمالی
در آیات فراوانى، سخن از مُهر نهادن بر دل و چشم و گوش کافران و منافقان و واژگونى و گمراهى جان‌هاى گنه‌کاران و تبهکاران به میان آمده است.
«ختم» و «طبع» به معناى پایان یافتن، مُهر نهادن، نقش نمودن و چاپ کردن و اشیا را به شکل خاصّ در آوردن است.
«قلب» گاه به معناى جزء و عضو خاصى از بدن بکار می‌رود (قلب جسمانى) و گاه مراد از آن، همان نفس و روح و جان و... می‌باشد. (قلب روحانى و معنوى).
ختم و طبع الهى بر قلوب (روحانى و باطنى) برخى انسان‌ها، به معناى هدایت‌ناپذیرى و بسته شدن دل‌هاى آنان از درک و فهم معارف الهى و بازنگشتن به نیکى و خوبى است.
مهر و طبع بر قلب و سمع و بصر عده‌اى از طرف خداوند، نتیجه عملکرد اختیارى خود آنها و در پى هشدارهاى مکرر الهى و عدم توجه آنها به این هشدارها است. به‌علاوه؛ گرچه بر قلب و سمع و بصر آنها مهر نهاده می‌شود، لکن مختوم و مطبوع شدن قلب و بسته شدن و واژگونى دل، مراتب و درجاتى دارد؛ اگر به گونه‌اى باشد که سیاهى و ظلمت گناه و عناد و... تمام قلب را بپوشاند، هرگز به نیکى و هدایت باز نمی‌گردند. هرچند بازگشت به روشنایى و هدایت امرى محال و غیر ممکن نخواهد بود و تا دم مرگ امکان تغییر و تحول وجود دارد؛ در نتیجه آنها مسلوب الاختیار نمی‌باشند و به اختیار خود، هم می‌توانند به سیره خود عمل کنند و هم می‌توانند با اراده و عزمى راسخ - اگر چه مشکل و صعب است - راه خود را تغییر دهند، و به راه هدایت درآیند و از رهنمودهاى الهى بهره گیرند تا به سعادت نهایى دست یازند.
به دیگر سخن؛ به هر میزانى که دل آدمى به زنگار گناه آلوده گردد، واژگون و مختوم و مطبوع گشته، به همان اندازه از فهم آیات الهى و استفاده از هدایت و نور الهى محروم می‌گردد و واژگونى و بسته شدن دل، اختصاص به کافران و منافقان ندارد.
پاسخ تفصیلی
در ابتدا، به ترجمه دو آیه از آیات قرآن کریم پرداخته و پس از آن، پاسخ سؤال را بیان خواهیم نمود.
1. «ان الذین کفروا سواء علیهم ءَانذرتهم ام لم تنذرهم لا یؤمنون ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة و لهم عذاب عظیم»؛[1] کسانى که کافر شدند براى آنها برابر است که آنان را بترسانى یا نترسانى، ایمان نخواهد آورد. خدا بر دل‌ها و گوش‌هاى آنان مهر نهاده و بر چشم‌هاى آنها پرده افکنده و عذاب دردناکى در انتظار آنها است.
2. «... و طبع الله على قلوبهم فهم لایعلمون»؛[2] و خدا بر دل‌هایشان مهر نهاده است، پس ایشان نمی‌دانند.
معناى ختم و طبع و قلب
«ختم»؛ در مقابل «فتح» (آغاز کردن و گشودن شى‏ء) و به معناى کامل کردن یا رسیدن به پایان آن است. سرّ این‌که از ختم در زبان فارسى به «مُهر کردن» یاد می‌شود آن است که مهر کردن نامه، نشانه پایان آن است. نامه آن‌گاه مهر می‌شود که پایان یافته باشد و دیگر چیزى به آن نمی‌توان اضافه کرد.[3]
«طبع»؛ به معناى مهرزدن (معنایى نزدیک به معناى ختم) و منقوش نمودن و چاپ کردن و اشیا را به شکل خاص (سکّه و درهم) در آوردن است.[4]
«قلب»؛ در قرآن کریم، به معناى مختلفى آمده است، مانند روح، دل، نفس و عقل و علم و...،[5] لکن به طور کلى می‌توان گفت انسان داراى دو گونه قلب است: قلب جسمانى و قلب روحانى (و معنوى).[6] قلب جسمانى در اصطلاح فیزیولوژى و نیز محاورات عرفى، آن اندام گوشتى صنوبرى شکلى است که در بدن وظیفه گردش و تصفیه خون را بر عهده داشته و در اغلب انسان‌ها در طرف چپ قفسه سینه قرار دارد. و قلب روحانى، همان روح و روان انسان است.[7] لکن در اصطلاح اخلاقى و عرفانى و در فرهنگ قرآنى و روایى، قلب به معناى دوم است و یکى از کانال‌هاى دریافت الهامات و وحی‌هاى الهى و کسب معارف و شهود تجلیلات حق به حساب آمده و کانون عواطف و احساسات و خاستگاه نیات و امیال متعالى انسان می‌باشد.
وجه اشتراک این دو کاربرد را این‌گونه ذکر کرده‌اند: «قلب» در لغت به معناى «دگرگونى و زیر و رو شدن» است و چون قلب گوشتى وظیفه زیر و رو کردن خون و تصفیه و تقلیب و گردش آن‌را به عهده دارد، به قلب موسوم شده است و نیز چون عواطف و نیات انسان دائماً در حال تحول و دگرگونى و انقلاب است، کانون و خاستگاه آن قلب نامیده می‌شود.[8]
ختم و طبع الهى بر قلوب
در قرآن کریم از هدایت ناپذیرى و بسته بودن دل‌هاى کافران و منافقان و معاندان، تعبیرهاى گوناگونى آمده است؛ مانند: ختم، طبع، صَرْف، قفْل، مَرَض، رَیْن و... .[9]
البته بسته شدن و واژگونى دل، اختصاص به کافران و منافقان ندارد بلکه به هر میزانى که دل آدمى به زنگار گناه آلوده گردد، واژگون و مختوم و مطبوع گشته و به همان اندازه از فهم آیات الهى محروم می‌گردد.[10]
بنابراین، مراد از طبع و مهر بر قلوب، بسته شدن این کانال دریافت ایمان و معارف و الهامات الهى است و نحوه آن با استفاده از روایت ذیل روشن می‌شود:
زراره از امام باقر(ع) روایت کرده که فرمود: «بنده‌اى نیست مگر در دل او نقطه سفیدى است، و چون گناهى انجام دهد، نقطه سیاهى در آن پیدا می‌شود، سپس اگر توبه کرد، آن سیاهى از بین می‌رود و اگر به گناه ادامه دهد، بر آن سیاهى افزوده شود چندان‌که آن سفیدى را بپوشاند و چون سفیدى پوشیده شود، صاحب آن هرگز به نیکى و خوبى باز نمی‌گردد و این است مراد از فرموده خداوند عزّ و جلّ "نه چنین است [که گفته‌هاى ما افسانه و دروغ باشد تا اینها به آن اقبال نکنند] بلکه آنچه را که دائماً در حال کسب آن بودند، بر دل‌هایشان مهر [زنگار] زده است [و اینها قابلیت فهم و ارشاد را از دست داده‌اند]" [11]».[12]
عواملى موجب پیدایش زنگار بر قلب می‌گردد. در آیات کریمه قرآن امور ذیل به عنوان اسبابى که منتهى به طبع و مهر بر قلوب می‌شوند، به حساب آمده‌اند: کفر،[13] غفلت و تغافل دایمى،[14] پیمان‌شکنى و فسق،[15] لجبازى و تحریف کلام الهى،[16] هوى پرستى و عمل بر خلاف علم،[17] فساد در زمین و قطع رحم.[18]
بنابراین، آمدن این حجاب‌ها و موانع بر قلب و سمع و بصر نتیجه عملکرد اختیارى خود انسان است و ختم و طبع الهى، کیفرى است نه ابتدایى؛ زیرا بین اعمال و نیات و افکار انسان و نتایج و ثمرات مترتبه بر آنها رابطه‌اى ضرورى و حتمى برقرار است و گریز و گزیرى از آن نمی‌باشد.
لکن انتساب آن به خداوند، بدان جهت است که این رابطه علّى و معلولى بین افعال و نیات و افکار انسان با نتایج آنها، از مقدرات و قضاهاىِ حتمى خداوند بوده و لایتغیرند، مگر آن‌که عاملى دیگر مثل: توبه یا تنبّهات الهى و یا بلایا و مصائب و یا نفس صاحب نفَسى مثل اولیاى الهى، بر او تأثیر نهاده و به تدریج او را متحول نماید و زنگار را از قلبش بزداید و دوباره قابلیت هدایت را به آن افاضه کند.
به عبارت دیگر؛ قضا و قدر الهى، چیزى جز قوانین حاکم بر عالم هستى و ضرورت پیدایش معلول در پى حصول علت تامه نیست. و در افعال اختیارى انسان، اراده و قصد و نیت او از مهم‌ترین اجزاى علل تامه براى پیدایش افعال ارادی‌اش به حساب می‌آید. وقتى فعلى از انسان صورت می‌پذیرد، آثار آن بر روح و روانش مترتب می‌شود و هیچ گریزى از آن نیست. از این‌رو؛ اگر خود او موجبات طبع و مهر را فراهم نمود، به حکم قانون هستى، آثارش گریبان او را خواهد گرفت.
با توجه به آنچه گذشت، معلوم می‌گردد:
1. طبع و مهر بر قلوب، نتیجه عملکرد اختیارى انسان است.
2. از آن‌جا که مهر بر قلوب، بر اساس نظام قضا و قدر الهى، مترتب می‌گردد، منسوب به خداوند است.
3. انسانى که بر قلبش زنگار نشسته، ممکن است خطاهاى گذشته را تکرار کند و هر چه بیشتر بر این زنگار بیفزاید. اما این مداومت و استمرار با اختیار خود او صورت می‌گیرد.
4. اگرچه بازگشت به مسیر صحیح براى انسان گنه‌کار که زنگار قلبش را پوشانده، بسیار مشکل است و امرى بعید به نظر می‌رسد،[19] ولى محال نیست و امکان آن همیشه وجود دارد. او می‌تواند با اختیار خود و با اراده راسخ، در زدودن زنگارها تلاش نماید.[20] به دیگر سخن؛ اگر جان و دل کافر و منافق و... چنان مطبوع و مختوم و سیاه و واژگون گردد که نقطه سفیدى در آن باقى نماند، به تعبیر قرآن کریم، کارش تمام شده و امید هدایت نخواهد بود،[21] و او با سوء اختیار خویش در مسیر هدایت و روشنایى قرار نگرفته و باب توبه را به روى خود بسته است.

[1]. بقره، 7؛ ر.ک: انعام، 46؛ جاثیه، 23؛ شورى، 24.
[2]. توبه، 93؛ ر.ک: توبه، 87؛ نساء، 155؛ نحل، 108؛ محمد، 16؛ اعراف، 100؛ یونس، 74.
[3]. ر.ک: جوادى آملى، عبدالله، تفسیر تسنیم، ج 2، ص 223؛ مجمع البیان، ج 1، ص 129؛ تفسیر نمونه، ج 1، ص 53.
[4]. ر.ک: راغب اصفهانى، مفردات الفاظ القرآن، ذیل ماده «طبع» و «ختم»؛ مجمع البیان، ج 1، ص 129.
[5]. تفسیر نمونه، ج 1، ص 54؛ مفردات الفاظ القرآن، ذیل ماده «قلب»؛ المیزان، ج 2، ص 223 – 224؛ مجمع البیان، ج 1، ص 130.
[6]. ر.ک: تفسیر تسنیم، ج 2، ص 227 - 228.
[7]. مطهرى، مرتضى، آشنایى با قرآن، تفسیر سوره حمد، ص 79.
[8]. ر.ک: مصباح یزدى، محمد تقى، اخلاق در قرآن، ج 1، ص 226 – 250؛ مصباح یزدى، محمد تقى، معارف قرآن، ج 3، ص 395 – 403.
[9]. ر.ک: تفسیر تسنیم، ج 2، ص 227.
[10]. همان، ص 234.
[11]. مطففین، 14.
[12]. اصول کافى، کتاب الایمان و الکفر، باب الذنوب، ح 13 و 20.
[13]. بقره، 88.
[14]. اعراف، 179.
[15]. اعراف، 102؛ مائده، 13.
[16]. بقره، 67 - 74.
[17]. جاثیه، 23.
[18]. محمد، 22.
[19]. شاید تعبیر «هرگز به خوبى برنمی‌گردد» که در روایت بالا ذکر شد، اشاره به همین صعوبت داشته باشد.
[20]. ر.ک: جوادى آملى، عبدالله، مبادى اخلاق در قرآن، ص 83 - 103.
[21]. ر.ک: آشنایى با قرآن، تفسیر سوره حمد، ص 79.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد